nefrin be to ke sayeye dardi ,yakh baste delet az bas ke sarDiii ,to mundi sare 2rahi ama ye rooz to pashimun bar migardi,nefrin be to ke por az faribi esmet ashenast ama gharibi ,ye rooz pashimon mishi to ama az man hamishe bi nasibi
مدير به منشي ميگه براي يه هفته بايد بريم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشي زنگ ميزنه به شوهرش ميگه: من بايد با رئيسم برم سفر کاري, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ ميزنه به دوست دخترش, ميگه: زنم يه هفته ميره ماموريت کارهات رو روبراه کن
معشوقه هم که تدريس خصوصي ميکرده به شاگرد کوچولوش زنگ ميزنه ميگه: من تمام هفته مشغولم نميتونم بيام
پسره زنگ ميزه به پدر بزرگش ميگه: معلمم يه هفته کامل نمياد, بيا هر روز بزنيم بيرون و هوايي عوض کنيم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدير شرکت هست به منشي زنگ ميزنه ميگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده
منشي زنگ ميزنه به شوهرش و ميگه: ماموريت کنسل شد من دارم ميام خونه
شوهر زنگ ميزنه به معشوقه اش ميگه: زنم مسافرتش لغو شد نيا که متاسفانه نميتونم ببينمت
معشوقه زنگ ميزنه به شاگردش ميگه: کارم عقب افتاد و اين هفته بيکارم پس دارم ميام که بريم سر درس و مشق
پسر زنگ ميزنه به پدر بزرگش و ميگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و مياد
مدير هم دوباره گوشي رو ور ميداره و زنگ ميزنه به منشي و ميگه برنامه عوض شد حاضر شو که بريم مسافرت
یارو زبونش میگرفته میره داروخونه میگه: آقا دیب داری؟ میگه: دیب
دیگه چیه؟ میگه: دیب دیگه. اینورش دیب داره، اونورش دیب داره. میپرسه: چی میخوای عزیزم؟ از کارکنان داروخونه برای خودشیرینی میاد جلو و میگه: یکی از بچههای داروخونه مثل همین زبونش میگیره. فکر کنم بفهمه این چی میخواد. اما الان شیفتش نیست. نداره. یکی بره دنبالش، سریع برش دارین بیارینش. می خوای؟ سریع میره توی انبار و دیب رو میذاره توی یه مشمع مشکی و میاره میده به یارو و اونم میره پی کارش. میخواست این؟ دار بیار ببینیم دیب چیه؟ داستان خنده دار: ماجرای جک و لوبیای سحر آمیز روزی روزگاری در دور دست ها ، در آن مکان که تلاجن شب و روز بیدار بودند ، جک و مادر بزرگ خویش در کلبه ای بس فقیرانه زندگی می کردند . داستان خنده دار: ماجرای جک و لوبیای سحر آمیز روزی روزگاری در دور دست ها ، در آن مکان که تلاجن شب و روز بیدار بودند ، جک و مادر بزرگ خویش در کلبه ای بس فقیرانه زندگی می کردند .
طرفش میگه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟
یارو میگه: بابا دیب. دیب.
طرف میبینه نمیفهمه، میره به رییس داروخونه میگه. اون میاد
یارو میگه: «دیب!»
رییس میپرسه: دیب دیگه چیه؟
یارو میگه: بابا دیب دیگه. اینورش دیب داره، اونورش دیب داره.
رییس داروخونه میگه: تو مطمئنی که اسمش دیبه؟
یارو میگه: آره بابا. خودم دائم مصرف دارم. شما نمیدونید دیب چیه؟
رییس هم هر کاری میکنه نمی تونه سر در بیاره و کلافه میشه.. یکی
رییس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال
میرن اون کارکنه رو میارن. وقتی میرسه از یارو میپرسه: چی
یارو میگه: دیب.
کارکنه میگه: دیب؟
یارو: آره
کارکن: که اینورش دیب داره، اونورش دیب داره؟
یارو: آره.
کارکن: داریم! چطور نفهمیدن تو چی میخوای؟
همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی میخواد. کارکنه
همه جمع میشن دور اون کارکن و با کنجکاوی میپرسن: چی
کارکن میگه: دیب!
میپرسن: دیب؟ دیب دیگه چیه؟
میگه: بابا اینورش دیب داره، اونورش دیب داره!
رییس شاکی میشه و میگه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور
کارکن میگه: تموم شد. آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!
ساده برایتان عرض نمایم ، جک و مادربزرگش از بدبخت ترین و بیچاره ترین مردمان روستای خویش بودند طوری که شب ها شام شان عبارت بود از مورچه و آب که به آن سوپ مورچه نیز می گفتند .
جک و مادربزرگش از مال دنیا فقط و فقط گاوی داشتند شیر ده که فی الکل الیوم فقط یک لیوان شیر می داد و بس . مادر بزرگ روزی رو به جک چنینی ابراز داشت :
" ای جک عزیز ، در وضعیت بسیار بدی قرار داریم و می دانی که زندگیمان رو به نابودیست . این گاو را بستان و به کشتار گاه ببر و وی
را بفروش و با پول آن مقداری نان و گوشت تهیه کن و باقی مانده را به بانک پارسیان برده و در حساب بلند مدت ، با سود مـــاهـــــیانه
17 % بگذار ، باشد که پولدار شویم . "
جک از خدا بی خبر گاو را گرفت و به سوی کشتارگاه روانه شد . در راه پیرمردی در لباس خزیده را دید . از کنار ایشان رد می شد که ناگهان پیرمرد از لباس خویش به بیرون جست و اینطور گفت :
" سلام ای جوانک . به کجا می روی چنین شتاب زده و محزون ؟ "
جک از جا پرید و سکندری خورد :
" سلام ای پیر مغان ! گاوم را به کشتار گاه می برم . چند روزیست که غذا به لبانم نخورده است . گرسنه ام . "
پیرمرد شتاب زده و حالتی خونسرد چنین گفت :
" اهل معامله نیز هستی ؟ گاوت را می ستانم و در عوض چیزی بر تو می دهم که ارزش آن هزاران برابر گاوت است . "
جک متعجبانه اینطور گفت :
" چه چیزی ؟ "
پیرمرد دست در بغچه ی خویش کرد و وسیله ای را به بیرون کشید :
ساده برایتان عرض نمایم ، جک و مادربزرگش از بدبخت ترین و بیچاره ترین مردمان روستای خویش بودند طوری که شب ها شام شان عبارت بود از مورچه و آب که به آن سوپ مورچه نیز می گفتند .
جک و مادربزرگش از مال دنیا فقط و فقط گاوی داشتند شیر ده که فی الکل الیوم فقط یک لیوان شیر می داد و بس . مادر بزرگ روزی رو به جک چنینی ابراز داشت :
" ای جک عزیز ، در وضعیت بسیار بدی قرار داریم و می دانی که زندگیمان رو به نابودیست . این گاو را بستان و به کشتار گاه ببر و وی
را بفروش و با پول آن مقداری نان و گوشت تهیه کن و باقی مانده را به بانک پارسیان برده و در حساب بلند مدت ، با سود مـــاهـــــیانه
17 % بگذار ، باشد که پولدار شویم . "
جک از خدا بی خبر گاو را گرفت و به سوی کشتارگاه روانه شد . در راه پیرمردی در لباس خزیده را دید . از کنار ایشان رد می شد که ناگهان پیرمرد از لباس خویش به بیرون جست و اینطور گفت :
" سلام ای جوانک . به کجا می روی چنین شتاب زده و محزون ؟ "
جک از جا پرید و سکندری خورد :
" سلام ای پیر مغان ! گاوم را به کشتار گاه می برم . چند روزیست که غذا به لبانم نخورده است . گرسنه ام . "
پیرمرد شتاب زده و حالتی خونسرد چنین گفت :
" اهل معامله نیز هستی ؟ گاوت را می ستانم و در عوض چیزی بر تو می دهم که ارزش آن هزاران برابر گاوت است . "
جک متعجبانه اینطور گفت :
" چه چیزی ؟ "
پیرمرد دست در بغچه ی خویش کرد و وسیله ای را به بیرون کشید :
به سوي تو قدم برميدارم شمرده شمرده... نميدانم مقصد كجاست؟ ولي بي هدف در كوچه پس كوچه هاي زندگي قدم بر ميدارم... برگهاي بيد مجنون خانه مان كم كم رنگ زردي به خود ميگيرند... منم خيلي وقته كه تو پاييزم ولي خبر ندارم... فصلي ديگر بدون تو برايم آغاز گشته... و من ديگه هيچي نميدونم... و يا اينكه نميتوانم شكست را باور كنم... شايد روزي برايم بهار باشد ولي اون روز هم خيلي دوره حتي خيلي دورتر از تصوراتم... ديگه كاسه صبرم لبريزتر از هميشه شده... ديگه نيستي كه واسم كاسه بزرگتري بياري و بهم اميد بدي كه تحمل كن... ميدونم براي همه عشق اولش زيباست و هر چي بيشتر ميگذره بيشتر در اين دريا پر تلاطم فرو ميروند... و چه زيباست كه تو شناگر قابلي باشي و از پس موجها بربيايي... ولي من خيلي كوچيكم حتي كوچكتر از يك مورچه كه تو بهش ترحم ميكني زير پات له نشه... ولي من نا خواسته يا خواسته له شدم...! بگذريم كه آيا زير پاي تو له شدم؟ يا زير پاي سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم كه زير پاي سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زيبايهاش ميخواستي و حالا كه به آرزوت نرسيدي ميخواهي معشوقت را محكوم كني...! من تو رو با همه وجودم ميخواستم... الانشم اين دردها را به جونم ميخرم و ميكشم... آره سخته برام بي تو بودن وبي تو موندن... ولي اين درد تنهايي و بي تو بودن را با ياد اون روزهاي بهاريمون تحمل ميكنم
همیشه بدانید که اگر بخواهید حتما موفق میشوید
پس همواره بخواهید..
افرادی که در زندگی با هدف خاصی هستند همیشه موفق میشوند..
اگر شما به دنبال موفقیت هستید از هم اکنون قلم و
کاغذ را بردارید و خواسته های خود را بنویسید واز همین العان به
دنبال ان بروید..
دوستان برای رسیدن به خواسته های بزرگ باید همت های بزرگ داشت..
انسانی که دارای طراوت روحی است اطراف خود را زیبل تر میبیند...
""اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد...""

عشق یعنی:
خواستن برای دوست
زیستن برای دوست
بودن برای دوست
مردن برای دوست
اگر دنياي ما دنياي سنگ است
بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است
اگر دنياي ما دنياي درد است
بدان عاشق شدن از بحررنج است
اگر عاشق شدن يک گناه است
پس دل عاشق شکستن صد گناه است
جلسه محاكمه عشـق بود
و قاضی عقـل ...
و عشق محكوم به تبعيد به دورترین نقطه مغز شده بود
يعنی فراموشی!
قلب تقاضای عفو عشق را داشت
ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداری از عشق
آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی ديدن اونو داشتی
شما دست ها که با گرفتن دست هاش آروم می گرفتید
ای گوش مگر تو نبودی كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك کردند
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند
عقل گفت ديدی قلب همه از عشق بيزارند
ولی من متحيرم با وجودی كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكنی ؟!
قلب ناليد؛ كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تکرار ميكند
و فقط با عشق می توانم يك قلب واقعی باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم

|
|
OVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVE
OUILOVYOUIL ****** VEYOU ****** ILOVEYOUILO
OVEYOUIL *********** L *********** OUILOVEY
YOUIL *************** *************** YOUIL
UILO *********************************** VE
EI ************************************* IL
V *************************************** O
O *************************************** L
E *************************************** U
YO ************************************* IL
YOUI *********************************** EY
OVEYO ******************************* LOVEY
OVEYOUIL *************************** ILOVEY
UILOVEYOU *********************** UILOVEYOU
VEYOUILOVEYOU ***************** YOUILOVEYOU
YOUILOVEYOUILOV ************* LOVEYOUILOVEY
UILOVEYOUILOVEYOU ********* LOVEYOUILOVEYOU
LOVEYOUILOVEYOUILOV ***** ILOVEYOUILOVEYOUI
EYOUILOVEYOUILOVEYOU *** YOULOVEYOUILOVEYOU
VEYOUILOVEYOUILOVEYOU * VEYOUILOVEYOUILOVEY

ناپلئون: همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسیش
چیزی رو بنویس که بتونی پاش امضا کنی
چیزی رو امضا کن که بتونی پاش بایستی
ميدوني چرا وقتي گريه ميکني چشمت رو مي بندي؟
وقتي ميخواي بخندي،وقتي ميخواي کسي رو ببوسي وقتي ميخواي تو رويا بري چشمت رو مي بندي؟
چون قشنگترين چيزاي اين دنيا ديدني نيستند

أ







زندگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
گاهی گریه ست
گاهی خنده
گاهی بازنده ای
گاهی برنده
زندگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
گاهی عشق
گاهی نفرت
گاهی امید
گاهی حسرت
گاهی افتادن و موندن و بریدن
گاهی وقتا پر گشودن وپریدن
زندگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
مثل یه سقفه
تو هجوم بی پناهی
زندگــــــــــــــــــــــــــــــــــی عشق و محبت
کندن از مرگ و تباهی
زندگــــــــــــــــــــــــــی مثل یه جنگه تنها جنگی که قشنگه
تو نبرده زندگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی عشق حکم تفنگه







